برو تو پشیمون نمیشی
گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش را داد ... وقت رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش را داد يادگاري به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد 

شبنم را به گواهي بگير
از باد بخواه تا بگويد
از باران بخواه تا بگريد
از دريا بخواه تا فرياد کند
از ساحل بخواه تا تورا به آرامش فراخواند
و من رابه ظلمت برساند
از سکوت بخواه که سالهاي حسرت مرا برايت بخواند
و بگويد که رويا از غبار آمد
وبا کابوس شومش تورا
و دنياي خاموش تورا
به يک غبارسنگين بدل کرد
تنهايي رويا با تو قسمت شد
سهم کمي نبودآن همه تنهايي و رسوايي سهم کمي نبود
که تنها با تو قسمت شد.
گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي نيست
غم آنقدر دارم که مي خواهم تمام اين پنجره ها را سرشار کنم
برمن مگير که با تو نگفتم از رنجهايم
با تو نگفته بودم از غم هايم از سرنوشت شوم
وازآن من امده بودم
تا دراين غربت دراين حقارت غم هايم را به فراموشي بسپرم
آمده بودم تا ديگر رويا نباشم
يک سرنوشت شوم نباشم
گريه نباشم آه نباشم اشک نباشم سوز نباشم و حسرت نباشم
برمن مگير لبريز از گفتن بودم
ولي درهيچ سويم محرمي نبود
من قصد نفي بازي گل وتگرگ راندارم
من قصد نفي دروغين بودن خويشتن را ندارم
ومن قصد نفي احساس پاک تورا ندارم که ناديده گرفته شد
ولي من نيامده بودم تا از غم هايم بگويم
نيامده بودم تا بگويم از زخم هايي که برتن دارم
از روحي که خسته است
قرار نبود از سرماي آن شب برفي برايت بگويم
قرار نبود از زخم هايي که برتن دارم بگويم
قرارنبود از تنها بهانه ماندنم
از تنها نقطه اميدي که هست و نفس مي کشد و مي خندد بگويم
قرار نبود که شبي باشد تا به روشني بدل گردد .
قرار نبود که از غم خستگي ها برات شرح دهم
قرارنبود که تو قضاوت اين قصه را به خدا واگذار کني.
درهوایی از مهر
کاغذی از پر گلهای سپید
نه به یک بار و به ده بار
که هزاران شاید
می نهم در سبدی
از گل نیلوفر و احساس دلم
می سپارم به دل قاصدکی
تا برساند به دلت تا بدانی
دل من غرق تمنای نگاه تو
هنوز می نویسد شب و روز
« نازنین من از همیشه تا هنوز دوستت میدارم...»

سلامی با لطافت بهار
به زیبایی شکوفهاش
به روییدن گلهاش
به بوی خوبه عیدش
به هفت سین رنگ رنگش
که سبزه اش نشانه ی امید
سنبل اش نشانه خوشبویی
سیب اش نمادی ازمیوه ی بهشتی
سمنواش مایده ای از ایین های باستانی
سنجداش که شکوفه هاش محرک عشق و دلباخت گیست
سیرش داروی برای تندرستی
سکه اش رونق زندگانی
واخرهم چه صبورانه به انتظارش چشم بر دردوختیم
تا دوباره اغاز کنیم
بهاری نو و زیبا را...
خوب دوستای عزیزم حالتون چطوره؟
این عید باعث شد تا با شما یه صحبت کوچیکی داشته باشم
اول پیشا پیش سال نو رو بهتون تبریک میگم و امیدوارم سال خوبی داشته باشین
دوم ممنون از دوستای خوبم که دراین مدت من رو تنها نذاشتن وهمیشه با نظراشون من
روخوشحال کردن
دیگه نمیدونم چی بگم فقط عید به همتون خوش بگذره..![]()
![]()

این قدراسمت رو نوشتم خسته شدم،این قدراسمت روتوی دلم فریاد زدم
خسته شدم
این قدر که شبها تا صبح بیدار بودم خسته شدم،ازهمه این ادمها ازهمه این
نگاهها،حرفها
فکرمی کردم که اگرتوباشی دیگه هیچ وقت احساس تنهایی نمی کنم
با این همه ادم دوروبرم باز من همونم که....
باز همونی ام که ترجیح میده حرفهاش رو تو کاغذ بنویسه
گریه هاشوتو دل شب بکنه فریاداش رو بی صدا تو دلش بزنه
بودنه این که کسی بفهمه....
با این که تو هستی اما باز من همونی ام که با یه بغضی همه حرفاش رو
میزنه
بدونه این که کسی متوجه بشه.....
و همیشه یه هاله ای از اشک تو چشاشه...
با امدن و موندن تو هیچی درست نشد
بدترهر چی که تو این مدت ساخته بودم ریخت و خراب شد
تموم اون قول و قرارهایی که با دلم گذاشته بودم زیرش زدم و..
قراربود که دل به نگاه هیچکی نبندم..
قراربود دور عشق و عاشقی رو واسه همیشه یه خط بکشم و..
هیچکی برام مهم نباشه...
همیشه با یه نگاه سرد پاسخ لبخند ادمها رو بدم
با یه سر تکون دادن از کنارهمه اتفاقات گذرکنم وفقط انتهای جاده رونگاه کنم
اما با امدن تو همه چیز رو فراموش کردم..
با امدن تو شاید یه سری خاطرهای قشنگ موند تو ذهنم
و شاید یه عشق و یه دوست داشتن
این عشق بازم با همه تلخی هاش بزم برای من شیرین بود
اخه میدونی هیچ وفقت کسی رو این جوری وست نداشتم
کسی رو که دوست داشته باشم وکنارم باشه هیچ وقت وجود نداشت
هیچ وقت به دلم این اجازه رو ندادم که عاشق نگاه کسی بشه
اما این بار دلم به من اجازه نداد که دلتنگ نگاه تو نشم
با تو بودن و حتی به یاد تو بودن حس قشنگیه
اما بی تو بودن و به یاد اوردن خاطراتت....

تو امتداد سرنوشت کی بود که از تو می نوشت
زندگی من و تو رو با غم و غصه می سرشت
با این همه گناه و درد کی میره آخرش بهشت
ببین ببین که دست من هر جا رسید از تو نوشت
میون جاده ها هنوز گرد مسافرا بجاستتو شهر تو غریبه ام غریبه ای که بی صدا
اگه تو باشی پیش من سوته دلای دربدر
دوباره خورشید می کشم رو این شبهای بی سحر
سحر می یاد شب سر می شه درهای بسته باز می شه
بهار می یاد تو باغمون برکه من دریا می شه
نفس می خوام نفس می خوام
تو رو یه هم نفس می خوام
تو شب انتظار تو برای دل قفس می خوام .......

بی تو ، مهتاب شبی ، باز از آن کوچه گذشتم ،
همه تن چشم شدم ، خیره به دنبال تو گشتم ،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم .
در نهانخانه جانم ، گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید ،
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم .
تو ، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت .
من همه ، محو تماشای نگاهت .
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فروریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید : تو به من گفتی :
« از این عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن ،
آب ، آئینه عشق گذران است ،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ؛
باش فردا ، که دلت با دگران است !
تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن ! »
با تو گفتم : « حذر از عشق !؟ - ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم ،
نتوانم !
روز اول ، که دل من به تمنای تو پر زد ،
چون کبوتر ، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم ... »
باز گفتم که : « تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم ، نتوانم ! »
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت ...
اشک در چشم تو لرزید ،
ماه بر عشق تو خندید !
یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم .
نگسستم ، نرمیدم .
رفت در ظلمت شب آن شب و شب های دگر هم ،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم ،
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...
بی تو ، اما ،به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ! ...

دوباره تنها شدم ، دوباره دلم هوای تورا کرده
خودکارم رو از ابر پرمی کنم و برات از باران می نویسم
به یاد شبی می افتم که تو رو میون شمع ها دیدم
دوباره میخوام به سوی تو بیام، تو را کجا می توان دید؟
در اواز شباویزهای عاشق؟ در چشمهای یک اهوی مضطرب؟
در شاخه های یک مرجان قرمز؟ در سلام دختر بچه ای که تازه نام تو را یاد گرفته؟
دلم می خواد وقتی باغ ها بیدارن برای تو نامه بنویسم
و تو نامه هام رو بخونی
ای کاش می تونستم تنهاییم رو برات معنی کنم
واز گوشه های افق برات اواز بخونم
کاش می تونستم همیشه از تو بنویسم
ومی ترسم از روزی که نتونم بنویسم
و دفترهایم خالی بمونه وحرفهای ناگفته ام به دنیا نیاد
می ترسم نتونم بنویسم
دوباره شب، دوباره طپش این دل بیقرارم
دوباره سایه ی حرفهای تو که روی دیوار روبرو می افتد
دوباره شب دوباره تنهایی دوباره یاد توکه این دل بیقرار رو
بیدار نگه داشته
دوباره شب دوباره تنهایی دوباره سکوت
ودوباره من و تو ویک دنیا خاطره.....

دوست داشتن را درنگاهت تجربه کردم
با نگاهت به دنیای چشمان سیاهت سفر کردم
با خماری چشمانت ارام شدم
با لبخندت معنی دوست داشتن را لمس کردم
با زیبایی هایت به دنیای عشق سفر کردم
با حرف هایت هوش را از یاد بردم
با افکارت افکارم را امیختم
با راه رفتنت بی اختیار به زمین افتادم
با شلاق موهایت ازخواب بیدار شدم
و باز هم با دستانت ارامش تجربه کردم
***************************
هنوز عاشقترینم ای تو تنها باور من ..
به غیر ازبا تو بودن نیست هوایی در سر من..
هنوز عطر تو مونده در فضای خانه من...
هنوزم بیقراره این دل دیونه من....
فراموشم نکن....
یکی نیست
که بیاید
که برایش ترانه ای را،ساز کنم
یکی نیست
که بسوزد
که بر عشقش،خدا را فریاد کنم
یکی نیست
که بماند
که به پایش،عشق نیلو را قربانی کنم
گر به وصال تو رسیدم
وصال عشق را جستم
تا به معشوق رسیدم
دلم می خواست درکنارمرکب عشق
تا مرز میان وصل وهجران
بمانم
دلم می خواست همچون سردارلشکرعشق
تا افق زشت وبی سرشت پلیدها
بتازم
دلم می خواست احساسم را لمس می کردند
تا همدم تنهاییم، از ان سوی سرزمین محبت
بیابد
اندوه سفید ... سرما ... سکوت ... آغاز شیکی ست برای شروع یک روزمرگی تلخ .. طعم گسش را حس می کنم .. مثل قهوه ی سردی که حالم را به هم می زند ... پنجه های سردی که روی گلویم حس می کنم و نفس های آرام من ، که سردند ... آرام و باوقار راه می روم .. به شعاع روزمرگی هایم ... تا لمس پنجه های سرد ، فشار نشوند . آغاز شیکی ست ــ مثل تصویر یخ زده ی پرنسسی تنها،توی بالاترین نقطه ی برج قلعه،پشت پنجره ی زمستان ــ یک تصویرتحسین برانگیز!... ... به جهنم که روزمرگی خردلی رنگم را آغاز می کنم در میان پنجه های سرد... پاورقی: پاک شد..!!ببخشید!!برگشتم!!

یه روزي بهم گفتي هر وقت خواستي گريه
کني برو زيرِ بارون
که نکنه نامردي اشک هاتو ببينه و بهت
بخنده ... گفتم اگه
بارون نيومد چي؟؟ گفتي اگه چشم هاي
قشنگ تو بباره آسمون
گريه ش ميگيره ... گفتم يه خواهش دارم ؛ وقتي
آسمونِ چشام
خواست بباره تنهام نزار ... گفتي به چَشم ...
حالا امروز من
دارم گريه ميکنم
تنهایی بگو چگونه اسمت را بنویسم؟ وقتی اشک نمی گذارد
اسمت را به همراه ستاره می نویسم چون مرا به یاد شبهای تارعشق می اندازد
بگو چگونه درک کنم لحظات عاشقی را؟
بگو چگونه بعد از این تحمل کنم لحظات تنهایی را؟
با نوشتن تنهایی گریه ام می گیرد چه برسد به اینکه تنهایم بگذاری
بگو چگونه احساسم رابنویسم که دیگر دلم از تنهایی و بدون تو بودن خسته شده....؟؟؟

به دلم افتاده بود انگار جدايی
به دلم افتاده بود که بيوفائی
به دلم افتاده بود می ری ز پيشم
به دلم افتاده بود آواره می شم
به دلم افتاده بود تو جنس سنگی
که می خوای با دل تنگ من بجنگی
به دلم افتاده بود تنهام ميذاری
واسه تنها کردنم بهونه داری
به دلم افتاده بود ميشکنم از تو
که تو زخمی رو دلم دوباره از نو
به دلم افتاده بود که نمی مونی
که يه روزی منو از خودت می رونی
به دلم هرگز نيافتاد برم وتنهات بذارم
هر بلائی سرم اومد همه اش و سرت بيارم
به دلم هرگز نيافتاد انتقاممو بگيرم
يا بگيرم کينه از تو تا به اون روز که بميرم
به دلم هرگز نيافتاد قدر قلبمو بدونم
حتی فکرشم نکردم که بدون تو بمونم
فرق ما از اينجا پيداست فاصله ميون دلهاست
تو دلت سرکش و مغرور من دلم هميشه تنهاست!!!

ازم پرسید بخاطر کی زنده ای؟
*با این که میخواستم داد بزنم به خاطر تو
*بهش گفتم به خاطر هیچکس
-دوباره ازم پرسید پس بخاطر چی زنده ای؟
*با این که دلم داد میزد بخاطر دل تو
*بهش گفتم بخاطر هیچ چیز
*منم ازش پرسیدم تو بخاطر کی زنده ای؟
-بهم گفت به خاطر کسی که بخاطر هیچکس وهیچ چیز زنده است

افسوس که دست سرنوشت
قصه ی ما رو بد نوشت
هر چی غم دنیا که بود
تو سرنوشت ما سرشت
افسوس که دست روزگار
نذاشت بمونیم بر قرار
منو تو مال هم بودیم
نفرین به کار روزگار
تقصیر من بود یا تو بود؟!
عشقی واست نمونده بود
یا اینکه دیوونه ی تو
شعری برات نخونده بود
نمی دونم یهو چی شد!
از منو جادّه ترسیدی
هر چی بهت گفتم بیا
نیومدی ، نفهمیدی!
افسوس از اون روزهای خوب
که بودی عشق و یار من
چشم حسودها کور نشد
نموندی در کنار من
این لحظه های آخره
هرچی دلت میخواد بگو
بگو عزیزم ،باز بگو
امّا خداحافظ نگو!
تقصیر من بود یا تو بود؟!
عشقی واست نمونده بود
یا اینکه دیوونه ی تو
شعری برات نخونده بود
نمی دونم یهو چی شد!
از منو جادّه ترسیدی
هر چی بهت گفتم بیا
نیومدی ، نفهمیدی!
قصه ی ما رو بد نوشت
هر چی غم دنیا که بود
تو سرنوشت ما سرشت
افسوس که دست روزگار
نذاشت بمونیم بر قرار
منو تو مال هم بودیم
نفرین به کار روزگار
تقصیر من بود یا تو بود؟!
عشقی واست نمونده بود
یا اینکه دیوونه ی تو
شعری برات نخونده بود
نمی دونم یهو چی شد!
از منو جادّه ترسیدی
هر چی بهت گفتم بیا
نیومدی ، نفهمیدی!
افسوس از اون روزهای خوب
که بودی عشق و یار من
چشم حسودها کور نشد
نموندی در کنار من
این لحظه های آخره
هرچی دلت میخواد بگو
بگو عزیزم ،باز بگو
امّا خداحافظ نگو!
تقصیر من بود یا تو بود؟!
عشقی واست نمونده بود
یا اینکه دیوونه ی تو
شعری برات نخونده بود
نمی دونم یهو چی شد!
از منو جادّه ترسیدی
هر چی بهت گفتم بیا
نیومدی ، نفهمیدی!


اگر چه جاي دل درياي خون در سينه دارم
ولي در عشق تو دريايي از دل كم ميارم
اگرچه روبرويي مثل آينه با من
ولي چشام بسم نيست براي سير ديدن
نه يك دل نه هزار دل
همه دل هاي عالم
همه دل ها رو مي خوام
كه عاشق تو باشم
تويي عاشق تر از عشق
تويي شعر مجسم
تو باغ قصه از تو
سحر گل كرده شبنم
تو چشمات خواب مخمل
شراب ناب شيراز
هزار ميخونه آواز
هزار و يك شب راز
مي خوام تو رو ببينم نه يك بار نه صد بار
به تعداد نفس هام
براي ديدن تو ، نه يك چشم ، نه صد چشم
همه چشما رو مي خوام
تو رو بايد مث گل نوازش كرد و بوييد
با هر چه چشم تو دنياس فقط بايد تو رو ديد
تو رو بايد مث ماه رو قله ها نگاه كرد
با هر چي لب تو دنياس تو رو بايد صدا كرد
مي خوام تو رو ببينم نه يك بار نه صد بار
به تعداد نفس هام
براي ديدن تو، نه يك چشم ، نه صد چشم
همه چشما رو مي خوام

« زندگی باید کرد »
باید بود
باید زیست
باید از رود به دریا زد و رفت
باید از موج گذشت
موج آشفته در این بحر طویل
باید رفت
باید رفت تا ساحل عشق
ساحلی انباشته از مهر و صفا
پاک تر از نور سفید
که در آن ساحل گرم
بتوان آسوده نشست
باید ماند
باید ماند در ساحل عشق
باید زیست در آن ساحل گرم
باید آن وقط که بر آشفت زمین
گرمی عشق سپر کرد ،بر آن حکم یقین
بهار به اخر می رسد و من همچنان مسافر سبز جاده ام .
برای رسیدن به تو و آوردن یک کاسه بارانَ یک آینه غزل
و یک جرعه مهتاب. وقتی تو نیستی دلم بی قرار توست...
که پیشانیم
به یک تکه ابر سجده می برد
به یک درخت خیره می شوم
از سنگها توقع دارم
همربانی را.
باران بر کتفم می بارد
دستهایم هوا را در اغوش می گیرد
شادی
پایین تر از این مرتبه است
که بگویم چقدر
گاهی انقدر واقعیت داری
که من
صدای فرو ریختن
شانه های سنگی شیطان را می شنوم
و تعجب نمی کنم
اگر ماه
با کودکان کوهستان
گل گاوزبان می چیند
درخشش تو مثل ابشاری
از بلندی های محال می ریزد
در تخیل پنجره ایست که هفت اسمان در او جمع شوند
من به مدد مهربانی تو
در باغ های ناممکن اواز می خوانم
برای سنگ های پرنده
بر تخته سنگ می نشینم
در روشنی اب خیره می شوم
تو از کجا می ایی؟
اوازهای ابی تو بومی نیست
اه ای رود شوریده
اوازهایت را یادم بده
نزدیک است
سنگ بمیرم
چراغی می افروزم
پیراهن شب اتش می گیرد
اما
شب پهن شده است
با ادامه گیسوانی تا غیب
مثل یک بهت
بر چار چوب در تکیه می کنم
شب ادامه می یابد
نه مهربان من بدان بی لطف چشم عاشقت
هر جای دنیا که روم احساس غربت میکنم
برروی باغ شانه ات هر وقت اندوهی نشست 
در حمل بار غصه ات باشوغ شرکت میکنم
یک شادی کوچک اگر ازروی بام دلم گذشت
هرچند اندک باشدان را باتوقسمت میکنم
خسته شدی ازشعر من زیبااگربدشدببخش
دلتنگ و عاشق هستم امارفع زحمت میکنم

حدس
وحدس میزنم شبی مرا جواب میکنی
و قصر کوچک دل مرا خراب میکنی
سر قرارعاشقی همیشه دیر کرده ای
ولی برای رفتنت عجب شتاب میکنی
من از کنار پنجره تو را نگاه میکنم
و تو به نام دیگری مرا خطاب میکنی
چه ساده در ازای یک نگاه پاک وماندنی
هزار مرتبه مرا زخجلت اب میکنی
به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام
تو کمتر از غریبه ای مرا حساب میکنی
و کاش گفته بودی از همان نگاه اولت
که بعد من دوباره دوست انتخاب میکنی

یک فکر دیگر
امشب تمام خویش را از غصه پرپرمیکنم
گلدان زرد یاد را با تو معطر میکنم
تو رفته ای و رفتنت یک اتفاق ساده نیست
ناچار این پرواز را این بار باور میکنم
یک عهد بستم با خود وقتی بیایی پیش من
به احترام رجعتت من ناز کمتر میکنم
یکشب اگر گفتی برودیگر زدستت خسته ام
انشب برای خلوتت یک فکر دیگر میکنم
صحن نگاهت را به روی اشتیاقم باز کن
من هم ضریح عشق را غرق کبوتر میکنم
شعریست باغ چشم تو غرق سکوت و ارزو
یک روز من این شعر را تا اخر از بر میکنم
گرچه شکستی عهد را مثل غرور ترد من
اما چنان دیوانه ام که با غمت سر میکنم
زیبا خدا پشت و پناه چشمهای عاشقت
با اشک و تکرارو دعا راه تو را تر میکنم

اگر ابر بودی به انتظار اشکت می نشستم، اگر مهر بودی در پرتو ات خود را گرم می کردم، اگر باد بودی چون برگ خزان خود را بدستت می سپردم، اگر خدا بودی به تو ايمان می آوردم تا بدانی دوستت دارم، اگر هيچ بودی از تو ابر سپيدی می ساختم، از تو خورشيد با شکوهی بوجود می آوردم، تو را نسيم ملايمی می کردم از تو خدايی بزرگ می ساختم، تا بدانی که فقط تو را دوستت دارم![]()
![]() |
| به قدر هر چه گل ديدم مرا آزار کردی تو
خيانت را دوباره در دلم تکرار کردی تو عجب ديوانه بودم من که بستم دل به چشمانت و کار قلب اين دیوانه را دشوار کردی تو چقدر از التماسم پيش مردم آبرويم رفت چقدر اين چشم ها را پيش مردم خوار کردی تو شنيدم بارها با ديگران بودی وليکن حيف شهامت مال هر کس نيست پس انکار کردی تو چقدر اشعار زيبايی برايم خواندی و گفتی و بازی با دل بيمار من بسيار کردی تو نمی بخشم تو را ، او را و هر کس را که بد باشد خدايم خود تلافی ميکند هر کار کردی تو دلم را ديگر از هرچه نگاه و آرزو کندم تمام پنجره های مرا ديوار کردی تو چه حسنی داشت درد اين شکست تلخ ميدانم مرا از خواب عشق و عاشقی بيدار کردی تو |